هر چه می خواهد دل تنگت بگو

شاعر شنیدنی ست ولی میل میل توست/آماده ای که بشنوی ام یا ببینی ام؟

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود ... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود
گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظة دیدارت شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من فریبکار دغل‌پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 12:29 توسط بی ستاره| |

 

به گرد کعبه میگردی پریشان

 

که وی خود را در آنجا کرده پنهان

 

اگر در کعبه می گردد نمایان

 

پس بگرد تا بگردیم/بگرد تا بگردیم

 

در اینجا باده می نوشی

 

در آنجا خرقه می پوشی

 

چرا بیهوده می کوشی

 

در اینجا مردم آزاری

 

در آنجا از گناه عاری

 

نمی دانم چه پنداری؟

 

در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری

 

تو آنجا در پی یاری

 

چه پنداری؟کجا وی از تو می خواهد چنین کاری؟

 

چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی داند؟

 

چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند؟

 

چه دیداری که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند؟

 

به دنبال چه می گردی که حیرانی؟

 

خرد گم کرده ای شاید نمی دانی!

 

همای از جان خود سیری

 

که خاموشی نمی گیری

 

لبت را چون لبان فرخی دوزند

 

تو را در آتش اندیشه ات سوزند

 

هزاران فتنه انگیزند

 

تو را در سر در  ِ میخانه آویزند!!

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 20:12 توسط بی ستاره| |

 

زیر این نیم کاسه های قشنگ

 

نکند کاسه ای دگر باشد

 

نکند آنکه درس دین می داد

 

از خدا پاک بی خبر باشد!

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 17:10 توسط بی ستاره| |

 

این می چه حرامی ست که عالم همه زان می جوشند

 

یک دسته به نابودی نامش کوشند

 

آنان که بر عاشقان حرامش کردند

 

خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند!!

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 16:7 توسط بی ستاره| |

 

شیطان که رانده گشت به جز یک خطا نکرد

 

خود را برای سجده ی آدم رضا نکرد

 

شیطان هزار مرتبه بهتر ز بی نماز

 

او بر آدم و این بر خدا نکرد

نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 14:8 توسط بی ستاره| |

در پسین روزهای فصل بهار

 

برگها در هجوم پاییزاند

 

زردها روی شاخه می مانند

 

سبزها روی خاک میریزند!

 

جای عطر گل اقاقی و یاس

 

بوی خون در فضای ان شهر است

 

گویی احساس سربلندی و اوج

 

با تمام درخت ها قهر است

 

از کف سنگ فرش هر کوچه

 

خون ناحق لاله را شستند

 

غافل از اینکه در تمامی شهر

 

سروها جای لاله ها رستند

 

شب به شب روی شاخه ی هر سرو

 

قمری و چلچله همآواز است

 

بانگ الله اکبر از هر سو

 

نغمه ساز است و نغمه پرداز است

 

هر دهانی که بوی گل میداد

 

دوختندش به نوک سوزن ها

 

بوی گل شد گلاب و جاری گشت

 

از دو چشم خمار سوسن ها

 

ناله ی پر شرار مرغ سحر

 

معنی اش ارتداد و بی دینی ست

 

در زمستان ذوق و اندیشه

 

سبز بودن چه جرم سنگینی ست!

 

ساقه هایی که سبزتر بودند

 

سرخ گشته به خاک غلتیدند

 

باقی ساقه ها از این ماتم

 

برگهای سیاه پوشیدند!

 

نخل را کنده ، بید میکارند

 

بید مجنون کجا ثمر بدهد!

 

ای که بر روی ما چنگ زدی

 

باش تا صبح دولتت بدمد

 

امیدوارم خوشتون بیاد دوستان منتظر نظرات سازنده ی شما هستم

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 22:53 توسط بی ستاره| |

 

دریغا فرهاد که در بازار به چار سکه ی مسین سودایش می کنند و

در غرفه ، شاه و شیرین با پوزخندی از خنجر

تماشایش می کنند !

ساده دلا !

فرهادا !

که تیشه و کوهش را

به فریبی ستاندند و نامه و خامه اش به کف نهادند

ور نه در شرمساری این کار و بار

هیچ اگر نه دیگر بار

فرقش را به تیشه ای می شکافت ،

و آبروی عشق باز می ستاند !

دریغا عشق !

بی آبرویا !

که چار سکه ی مسین در کف

چهره به آستین قبای ژنده می پوشد

و در هیاهوی بازار

با زخم خونچکانش در دل

از دیده ها ، گم می شود !

 

 

نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 16:0 توسط بی ستاره| |

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است

 

که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت

 

یلدا مبارک

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 22:7 توسط بی ستاره| |

 

من به آمار زمین مشکوکم

 

اگر این شهر پر از آدم هاست

 

پس چرا این همه دلها تنهاست؟؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 12:47 توسط بی ستاره| |

 

حسین(ع) بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود،

افسوس که به جای افکارش روی منبرها

زخم های تنش را نشانمان دادند

و بزرگترین دردش را

بی آبی نامیدند!

 

 

فرا رسیدن ماه محرم و شهادت این امام مظلوم را به همه شما دوستان تسلیت می گویم

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 12:4 توسط بی ستاره| |

 

در عجبم از مردمانی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسین

میگریند که آزادانه زیست!!!

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 11:30 توسط بی ستاره| |

آه، ای عشق تو در جان و تن من جاری

 

دلم آن سوی زمان

 

با تو آیا دارد

 

وعده ی دیداری؟

 

چه شنیدم

 

تو چه گفتی

 

آری؟؟!

نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 17:44 توسط بی ستاره| |

گریه را اگر می شد کُشت

می کشتم

که تو آنقدر نخندی به چشمان خیس من !

و من

نکوبم سرم را به دیوار سادگی مُدام

که چرا عاشقت شدم ؟

چرا ؟!

 

نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 19:38 توسط بی ستاره| |

من دلم برای آن شب قشنگ

من دلم برای جاده ای که عاشقانه بود

آن سیاهی و

سکوت

چشمک ستاره های دور

من دلم برای "او" گرفته است...

 

نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 19:32 توسط بی ستاره| |

به اشکهای مادر شک کرده ام،

                                 اثر ندارند.

 

 

به دعاهای پدر شک کرده ام،

                              گره‌ای باز نمی‌کنند.

 

 

به قوانین خدا مشکوکم،

                   زمین مشمول حکومتش نیست.

 

اینجا، خدایکان حاکمند،

        اینجا، اشکها دیدنی نیست،

                   دعاها شنیدنی نیست،

                                 خدایکان کور و کرند،

                                     اینجا باید جنجال بپا کنی تا دیده و شنیده شوی

اینجا، زمین است

      ساکنانش، بی‌سرزمین

                  خدایکانش، ناخدا.

 

نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 19:28 توسط بی ستاره| |

 

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم

 

خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد

 

ترک تسبیح و دعا خواهم کرد

 

وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد

 

تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند!!

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 22:19 توسط بی ستاره| |

وقتی گلدون خونمون شکست پدرم گفت:

قسمت این بود

مادرم گفت: حیف شد

خواهرم گفت:قشنگ بود

برادرم گفت:کاش دوتا داشتیم...

اما وقتی دل من شکست

کسی به فکرش نبود!

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 22:6 توسط بی ستاره| |

 

خدایا

کفر نمی گویم

پریشانم

چه می خواهی تو از جانم

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا... تو مسئولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

دراین دنیا چه دشوار است؟

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است؟

و از احساس

سرشار است؟

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 22:5 توسط بی ستاره| |

 معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسیها

لواشک بین خود تقسیم میکردند

وان یکی در گوشه ای دیگر

{جوانان} را ورق میزد

برای اینکه بیخود های و هوی میکرد

و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری را نشان می داد

با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک و غمگین بود

تساوی را چنین نوشت:

یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

{ همیشه یک نفر باید به پا خیزد}

به آرامی سخن سر داد

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به بک سو خیره گشت و

معلم مات برجا ماند

و او پرسید:

اگر یک فرد انسان واحد و یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدحشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود!

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد و یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود؟

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد و یک بود

آنکه صورت نقره گون چون قرص مه میداشت بالا بود؟

و آن سیه چرده که می نالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد و یک بود

این تساوی زیر و رو میشد

حال می پرسم

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده میگردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟

یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

یک با یک برابر نیست

{یک با یک برابر نیست!}

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 16:8 توسط بی ستاره| |

جانم به قربانت!

                         

                                 نگران نباش

 

                                                       هر وقت آمدی نمی گویم

 

                                             ( ولی حالا چرا؟)

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 11:50 توسط بی ستاره| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

قالب

مرجع کد آهنگ


کد تغییر شکل موس
اتاقچه کدهاي زيبا ::: سفارش کد رايگان قطره فال شعر